برادر جان




http://sepidehaghshenas.persiangig.com/image/25r2e6u.jpg


برادر جان نمي داني چه دلتنگم


برادر جان نمي داني چه غمگينم


نمي داني نمي داني برادر جان


گرفتار كدام نفرين و طلسمم


نمي داني چه سخت است در به در بودن


مثل طوفان هميشه در سفر بودن


برادر جان نمي داني نم داني


چه تلخ است وارث درد پدر بودن


دلم تنگ است برادر جان


دلتنگ از اين روزهاي بي اميد


از اين شب گرديها خسته و مايوس


از اين تكرار بيهوده دلم تنگ است


هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس


دلم خوش نيست غمگينم برادر جان


از اين تكرار بي رويا و بي لبخند


چه تنها و غمگيني كه غير از من


همه عاشق و خوشبخت عاشق و خرسند



داريوش

 

 


من از خدا هم گله دارم




http://missrosa20.persiangig.com/image/rain.jpg


آهاي مردم دنيا گله دارم گله دارم


من از ادم و عالم گله دارم


من از دست خدا هم گله دارم


شما كه حرمت عشق رو شكستين


كمر به كشتن خاطره بستين


شما كه روي دل قيمت گذاشتين


كه حرمت عشق رو نگه نداشتين


فرياد من شكايت يه روح بي قراره


روحي كه خسته از همه و زخم روزگاره


گلايه من از شماست حكايت خودم نيست


براي من كه از شمام سوختن و گم شدن نيست


اگه عشقي نباشه ادمي نيست


اگه ادم نباشه زندگاني نيست


مپرس از من كه چه امد بر سر عشق


جواب من جز شرمندگي نيست


گله دارم گله دارم


من از خدا هم گله دارم



داريوش






گريه


The image “http://s1.picofile.com/file/6659600600/0011.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


گريه كنم يا نكنم


               قصه تلخ زندگيم



                    ديگه به آخرش رسيد






حضور آرامت



حضور آرامت مدت هاست كه در كنارم نيست




اما يادت مهمان هميشگي قلبم است .



نميدانم به كجا خواهم رفت



به سراشيب زمان


هر دم اين عمر گذشت


مرگ از من پرسيد


ز كجا آمده اي ؟


و منم مانده چه گويم به جواب


به جوابش گفتم


نه كسي بود بگويد با من


نه خودم فهميدم


ودراين عمر گران


نه شنيدم سخني را كه به دردم بخورد


نه سكوتي كه مرا تا لب دريا ببرد


تو بگو حال كجا خواهم رفت ؟


كه در اين لحظه ،  مرگ


جانم را برد


و كسي باز نبود


كه بگويد به كجا خواهم رفت . . . . .


نه خودم فهميدم




زنگ مرگ


Click to view full size image


در ميان هياهوي غم به دنبالت مي آيم


اما مبهوت و خسته در زير نم نم


باران پيدايت نمي كنم . . . . .


زنگ مرگ خويش را بي صدا


اما تنها مدت هاست كه كشيده ام


كم كم احساس كرد ه ام كه دگر نيست


جاي من . . . . .


پس تا به كي به دنبالت آيم


اي يار با وفايم . . . . .


اي مرگ . . . .




تنها سعادتمند




تنها سعادتمند ،


کسی است که چشم به جهان نگشوده


به خواب مرگ فرو رود . . . .


                                                                  ارنست همینگوی


جونمو بگيره





خوشا




خوشا آنکس که پیش ازمرگ میرد

دل و جان هرچه باشد ترک گیرد

عطار


http://www.aksmod.com/wp-content/uploads/2011/01/5544545.jpg


من اين روزها غرق دلتنگي ام


غرق در حسرتي سنگين


غرق در تنهايي با وسعت كوير


اكنون گسسته ام....


در خود شكسته ام.....


اندوهناك چشم دوخته ام به روزگار


كه بي اعتنا مرا به دور دستي آشفته نزديك مي كند.


اكنون زمان هاي درد را خوب مي دانم


آري زبان درد را همچنين....


كجا نهفته اند آن لبخندهاي مهربان و حامي....؟


كجا نهفته اند آن چشم هاي پر ابهت و عميق آشنا....؟


به كدامين سكوت سفر كرده اند كه صدايم را نمي شنوند؟


زخم هايم را دگر التيامي نيست.


دست تمنايم را جوابي نيست.




راه آسمان باز است






http://www.toppatogh.com/uploaded/34dce8fb23ae9c3a058abe0901eb9322.jpg



رفتن هميشه رسيدن نيست


                                      اما براي رسيدن بايد رفت


حتي در كوچه بن بست هم


                                                راه آسمان باز است !




چون بمیرم



The image “http://s1.picofile.com/file/6475136816/www_emperatoor_rozblog_18_.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

چون بمیرم بگویید،


غریبی مشتاق به سوی وطن خویش هجرت کرد

در دنیا اسیر مراد خود بود و . . . .


اكنون

              در


                         آسمانها


                رهاست . .



اي مرگ





http://bahar-20.com/pic/albums/userpics/10001/15fisdd%5B1%5D.jpg



در ميان هياهوي غم به دنبالت مي آيم

اما مبهوت و خسته در زير نم نم

باران پيدايت نمي كنم . . . . .



زنگ مرگ خويش را بي صدا

اما تنها مدت هاست كه كشيده ام


كم كم احساس كرد ه ام كه دگر نيست

جاي من . . . . .


پس تا به كي به دنبالت آيم

اي يار با وفايم . .. . .


اي مرگ . . . . .


مرگ يك بار رخ نمي دهد




مرگ يک بار رخ نميدهد...




زيرا همه ما هر روز چند بار ميميريم. . . . .



هربار که با آرزوها٬ عطوفتها٬ علايق و پيوندهای خود وداع می کنيم



می ميريم . . . . .




هنگام وداع




تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

فرصت پرواز




كاش پرده مي دانست تا زماني كه پنجره باز است ،


فرصت پرواز دارد . . . . .








سوال در مورد عشقهاي كــــــــــــــــــــــــــــذائــــــــــــــــــــــــي . . . . . . !!!!!





سلام دوستان عزيز :

چند سوال از شما دارم دوست داري جواب بده دستم نداري جواب نده !


1- آيا عاشق شدن باعث شده زندگيم و كارهام غير قابل اراده بشه ،

تعادل زندگيم به هم بخوره و مشكلاتي واسه خودم و ديگران

بوجود بيارم و بخاطر يه عشق يا احساس زود گذر به ديگران

صدمات جبران ناپذيري زدم ؟


2- آيا تا حالافكر كردي اين روابط به قول خودتون رمانتيك

يه احساس زود گذره و به مرور زمان تكراري ميشه

و زود دست از اين احساس مي كشي ؟


3- شما عشق واقعي رو چطور واسه خودتون تفسير ميكني ؟


4- شما عاشق يه نفرx ميشيد يا با يه نفر ارتباط داري و عاشقشي

مگه خدا نگفته رابطه نامشروع حرامه پس اين عشق طبق احكام حرامه؟ آيا خدا

از اين جور ارتباطات راضيه ؟ نظر شما چيه ؟


5- اولين بار چه موقع احساس كردي عاشقي يه عاشق واقعي ؟( البنه ميدونم عشق واقعي وجود نداره)


6- چرا اكثريت دختر و پسرها تو روابط رمانتيكشون اول به شكل

ظاهري ، تيپ ، پول ، ماشين و . . . . اهميت ميدن و تو مرحله آخر

يه كم به دل و روح طرف مقابل بها ميدن ؟ ( قصد توهين ندارم )


7- به نظر شما عشق و عاشقي نسل ما فقط چشم و هم چشميه فقط

به خاطر اينكه پيش دوستامون كم نياريم ؟ ( قصد توهين ندارم )


8- آيا تو روابط امروزي هوسراني و شهوت راني حرف اولو نميزنه؟ ( قصد توهين ندارم )


9-آيا عشق همون عادت كردن به نفر مقابلمون نيست ؟

سوالاتــــــــــــــــــــــــــي در مورد خداي شمـــــــــــــــا . . . . . . !



سلام دوستان عزيز :

چند سوال از شما دارم دوست داري جواب بده دستم نداري جواب نده !

(نا گفته نماند خودم ايمانم نسبت به خدا ضعيف شده )


1- به نظر شما خدا مجازات گره و ما رو تنبيه ميكنه البته تو اين دنيا ، نه تو جهنم ؟


2- خدا ما رو واسه آه و حسرت و زجر كشيدن آفريده نظر شما چيه ؟


3- چرا خدا رو موقع گرفتاري و سختي صدا ميزني اما موقعي شادي

اصلا به خدا توجه نمي كني ؟


4- نسبت به خدا هم در زمان شادي و هم در زمان غم چه احساسي داري ؟


5- چند بار اتفاق افتاده كه خطا و كار اشتباهتو به خدا اقرار كني ؟


6- تا چه حدي خدا عدالت رو تو دنيا بر قرار كرده ؟


7- تا چه حد تو زندگيت به خدا اجازه تصميم گيري ميدي

(يعني نتيجه كاراتو به خدا ميسپاري ) و خدا رو وارد

زندگيت ميكني ؟


8- من خودم تو هر كاري كه نتونم به اتمام برسونم و تو

تموم مشكلاتم خدا رو مقصر ميدونم ! شما چطور ؟


9- چرا هر اتفاق بدي واسه ما ميفته ميگيم حتما حكمتي

تو اين كار بوده ؟






خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود. . . . .





http://shaadi.persiangig.com/image/Copy%20of%20zendani.ghaleb.bmp




خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود

من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟


خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش،

ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟


حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست.

مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟


ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام،

آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟


ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من،

فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.


ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟

ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟


قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط،

دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.


گر نبودی تابش ستارهء من در سپهر،

تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟


راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من،

قالبی لازم برای ساخت یک گور بود.


آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب،

گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.


گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات،

هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.


آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد،

از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟



دل نوشته روح بيقرار من . . . .



سلام

 تو رو به هر كي كه مي پرستيد كمتر از عشق حرف بزنيد

كمتر خودتونو گول بزنيد بسه ديگه از اين خواب رويائي بيدار شيد

اينقد تو اين خواب ميمونيد كه همه چيزو از دست مي ديد

موقعي چشم باز ميكنيد و از اين رويا بيدار ميشيد

كه بد جوري با سر به زمين خورديد و عشق و عاشقي

رو به كليفراموش   كرديد

واقعيت زندگي رو ببينيد به يه نفر عادت كرديد و خلآ شما رو پر

كرده و خودتونو سرگرم كرديد بعد ميگيد عاشقم . . . . .

حاجي جون عشق ليلي و مجنون

 شيرين و فرهاد و يوسف و زليخا همش افسانست

كمتر دم از عشق بزنيد كه اگه شكست عشقي بخوريد صدمات

روحي و جسمي بدي  ميخوريد 

بعد از يه مدت به عشقتون هم پشت پا مي زني يا اون به شما

پشت پا ميزنه بعد ميگيد قسمت نبود و خواست خدا بوده

كه ما به هم نرسيديم

ديگه حرفي ندارم شرمنده ناراحتتون كردم دركم كنيد

گريه



گريه هاي شبيه به هم . . . . .

ادامه نوشته

بزن دارم . . . . .



http://media.farsnews.com/Media/8503/ImageReports/8503310425/9_8503310425_L600.jpg








من گناه كارم ، بزن دارم



ادامه نوشته

دروغ زندگي




عشق ،‌ بزرگترين دروغ زندگيه . . . .


برو ادامه مطلب . . . .

ادامه نوشته

مرگ




مرگ ميهمانى است ناخوانده


                                                وصيت كنيد . . . . . !







شيطان . . . . .




an image


اندازه يک حبه قند است گاهي مي افتد توي فنجانِ دلِ ما

حل مي شود آرام آرام تا بفهميم روحمان سر مي کشد آن را،

آن چاي شيرين را شيطان زهرآگين ميكند

آن وقت او خون مي شود در خانه تن مي چرخد و مي گردد و

مي ماند آنجا

او مي شود من . . . .

شيطان .. . . . .


صادق هدايت



سرابي در چشمان رنگي



ادامه نوشته

دشمن


دشمن . . . . .



به فريادم برس



كه دوستان آمدند. . . . . . . . . . !




شاعرش يادم رفته . . . . . ؟

فانوس مشکی . . . . . !






ادامه نوشته

غمي غمناك

غمي غمناك . . . . !

ادامه نوشته

جهنم سرگردان

جهنم سر گردان . . . . . !



ادامه نوشته

امروز همه گريستند



امــــــــــروز همه                                                                                  امـــــــــــــــروز همه

 

                     ابرهاي                                    گلهاي سرخ

 

                                             آسمان                 باغچه بر

 

                                           به حال         ماتم من

                              

                        من                                                             رنگ

 

گريستند . . . . . . !                                                                       باختند . . . . !

 

 

امروز عقربه هاي ساعت برج  شهرمان

                                                               

 

                                           به خاطرقلب شكسته من تحظه اي از حركت ايستادند  

                           

امـــــــــــروز نــــــــــــاقوس شهرمـــــــــــــان بـــــــــــــه صــــــــدا در آمـــــــــــد.......؟

 

                  امـــــــــــروز همـــــــــه فهميــــــدنـــــد كــــــــــــه . . .. . . .

                                                                                             

                             مــــــــــن تنهـــــــــــــا شــــــــدم . . . .

 

                                         تنهــــــــــــــا  . . . . .     

                         

                             

 

 


 

 


ظلم تو رو



عاقبت ظلم تو رو يه روزتلافي مي كنم

                       اشك هامو پاك مي كنم با دل تباني مي كنم


مياد اون روز كه تو قهر دلم رو ببيني

                      چشم هات رو باز بكني حقيقت رو خوب ببيني


مياد اون روز كه من نامه هات رو پاره كنم

                    مياد اون روز كه من غم دل رو چاره كنم


اگه اون روز برسه من هم برات ناز مي كنم

                   با غم و غصه و درد تو رو دم ساز ميكنم


اگه دلم تاب بياره منم به اون روز مي رسم

                   روي ابرها مي شينم به آسمونا مي رسم


تا مي خوائي تا مي توني دل منو خون بكني

                   با رقيب هام بشيني و منو تو ديوونه بكني


اما هر روز خوشي تنگ غروبي هم داره

                 شب هاي سرد و سياه صبح سپيدي هم داره




سراب خاطرات



 

 

در دل تاريـــــــك شب در حالــــــــي كــــــه زوزهً گرگ هــــــــــــاي

 

 گـــــــرسنه از يـــــــك سو و صـــــــداي خش خش  پـــــــــــــــــــاي

 

افـــراد نــامرد از سوي ديـگر مي ايـــد ناگـــهان يــــك تصوير مبـــهم

 

در مـــــــاه ظاهـــــر مــــــــي گردد تصويــــــر يك دلشكستــــه كــــه

 

كمــــرش خــــم گشتــــه از نــــــــــامــــــردي هـــــا و تنهائــــــــي و

 

بــــــي وفائي هـــــا ، لنگـــــان لنگـــــان راه مــي رود و بــه آينـــــده

 

مبـــــهم خـــــــود مي نگــــــرد كــــــه هيــــــچ نور اميـــــــدي در آن

 

نمــــي بيند بــــا نااميدي و دلـــي شكسته بــــــه ســـــوي سرنــــــوشت

 

خـــــويش  حــــــركت مـــــي كند بــــه خاطرات گذشته فــكر مـــي كند

 

دستــــــش را دراز مــــي كند فكــــــر مــــي كند مثــــل گذشتـــــه است

 

و يـــــك نفــــــر دست او را مــــي گيرد ولـــي بـــر زمين مـــي افتـــــد

 

بـــه جلـــو  خيـــره مـــي شود يـــــــك نـــور اميـــد  مـــي بيند (سراب )

 

يـــك نيــــروي غيـــر ارادي او را از زميـــن بلنـــد كـــــــرده و بــــــــه

 

ســــوي سراب مـــــي كشانـــــد ، نــــاگهان خــــود را درهـــوا معلــــق

 

مـــي بيند و احساس سبـــــكي مـــــي كند و تسليـــــم خاطــــــرات خوش

 

گـــذشته مـــي شود و بـــه آرزوئـــي كـــه سالهــــا آرزويش را داشـــــت

 

دســــــــــــــــــــــــــت پيــــــــــــــــــــــدا مـــــــــــــــــي كنـــــــــــــــــــــــد

 

 

     آرزوي مـــــــــــــــــــــــــــــــرگ

 

 

 

دوستان عزيز نويسنده اين داستان كوتاه خودم هستم ببخشيد اگه ايرادي

تو متن وجود داره آخه ادبياتم زياد تعريفي نداره بازم ببخشيد نظر يادتون نره

 



آن دم كه در خاكم



بيان نامرادي هاست اين هائي كه مي گويم

همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم

شب و روزم ، به سوز و ساز عمرم طي شد

گهي از سوختن سازم گهي از ساختن سوزم

خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي

برون آرم سر و حرفي به مرغان چمن گويم

مـــــرا در بيستــــــون بــــــر خـــــــاك بسپـــــاريـــــــد تـــا شبهــــــــــا

غـــــــــم بـــــــــي همــــزبـــــــانــــــــي را براي كوهكـــــــن گويـــــــم

بگويم عاشقم ، بي همدمم ، ديوانه ام ، مستم

نمي دانم كدامين حال و درد خويش گويم

از آن گمگشته من هم ، نشاني آور اي قاصد

كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

تــــو مي آئــــي بـــه بــــالينــــــم ، ولـــي آن دم كــــه در خاكــــم

خوش آمـــد گــــويمـــــت امـــــا ، در آغــــوش كفـــــن گـــويــــم . . . .

بودن در كنارت . . . ؟


Click to view full size image

امشب كه ذر غــــــــم نبودنت غـــــم بـــــــر چشمانـــــــــم ميهمان شده


و اشـــــــك هاي دريائــــــــي ام از جنس ســــــرد انتظاربـــــه استقبال


اين غـــــــم دردناك رفته انــــــد ، امشب كــــــه بـــــــا تمــــــام وجود


تو را مي جويــــــــم نيستـــــي تـــــا دستهايــــــت را بگيرم و بگويــــم


كـــــه اشـــك هايـــــم فقط در تبـــعيد انتظار تــــو دريــــا شـــــده است


و چشــــــم هايــــــم حـــــــريــــــم خود را بـــــــراي ديــــــدار ديگري


نگشوده است نــــــــمي دانــــــــــم چـــــــــرا بـــــــودن در كنــــــارت


چيزي است مثــــــــل خيـــــــــــال ، مثل فـــــــــــريادي شكسته. . . . . .



روز مرگم










روز مرگم اشك را شيدا كنيد

روي قلبم عشق را پيدا كنيد

روز مرگم خاك را باور كنيد

روي قبرم لاله را پرپر كنيد

جامه را از خاك و خاكستر كنيد

خانه ام را وقف نيلوفر كنيد

پيكرم را غرق در شبنم كنيد

روز مرگم دوست را دعوت كنيد

دور قبرم را كمي خلوت كنيد

بعد من مرگ مرا باور كنيد

پوچي افكار



مــــــــــــن بــــــــــــه انــــــــدازه يـــــــــك ابـــــــــــــــر


دلــــــــــــــــــم مـــــــــــــي گيــــــــــــــــــــــــــرد . . . . .


وقــــــــــــــــــــتي از پنــــــــــــــــــجره


بــــــــــــــــــر پــــــــــــــوچي افـــــــــــــــكار جــــــــهان


مــــــــــــــــــــي نگـــــــــــــــــــــــــرم


                                                                                                  دكتر شريعتي



رقص


                                                                           



زخـــــــــــمي بــــــــــــــــر پــــــــهلويـــــــــــــــــم است


روزگــــــــــــــــــــار نمـــــــــــــــك ميپـــــــــاشـــــــــــد




و مــــــــــن پــــــيچ و تــــــــــــــاب ميـــــــــــــــــخورم




و هــــــــــــــــمه گمــــــــــــــــان مــــــــــــي كـــــــــنند


مــــــــــــــــــــــــــي رقـــــــــــــــــــصـــــــــــــــــــــــم. . . .



چوبه دار



زنـدگـــــــــي چوبــــــــه داريست براي دل من

زندگـــــــــي سنـــــــگ مـــــــزاريست براي دل من

آنقدر خستــــــــــــه ام از عمر زمستانه خويش

صحبت از عيد شعاريست براي دل مـــــــــن

اهل كوچه نــــــاكامــــــــــــيم اي مردم شهر

مهنت آباد دياريـست براي دل من

خسته ام از زندگي



تا كجاي قصه ها بايد ز دلتني نوشت

تا به كي بازيچه بودن در دو دست سرنوشت

تا به كي با ضربه هاي درد بايد آرام شد

بهر ديدار محبت تا به كي در انتظار

خستــــــــه ام از زندگـــــــــــي بـــــا غصـــــــه هاي بيشمـــــار . . . . !




آفتاب زندگي



 

رو به زردي رفت كم كم آفتاب زندگي

رفته رفته چشمم باز شد ز خواب زندگي

 

تا وجود من شود كامل به هم آميختند

اشتياق زنده ماندن با عذاب زندگي

 

روز و شب تكرار تلخي بود از بس كه ديده ام

رفته بيرون از دستم دگر حساب زندگي

 

روح را سيراب بايستي كرد اي اهل قلم

كه اين چنين جوئيد از هر سو سراب زندگي

 

اي رها گرديدگان آن سوي هستي قصه چيست

من كه پنهانم كنون در حباب زندگي

 

آرزوها تا روا گردد دويدم سالها

خسته و افتان و خيزان در ركاب زندگي

 

عمر خواب آلود بايد از ياد ببرم

تلخ كامي هاي دوران شباب زندگي

 



دنياي پوشالي




منم مصداق تنهائي كه از ماندن پشيمانم

كدامين سو روم يا رب كه راهم را نمي دانم

كه را گويم كه ويرانم ندارم راز . هم رازي

كه من تنهاي تنهايم اسير درد هجرانم

عجب دنياي بي رحمي به هر دم مي زند زخمي

كجا بايد پناه آورد كه از زخمش ويرانم

برو اي بخت بد برو ديگر رهايم كن

نياسودم ز بيدادم كنون سر در گريبانم

فقط در خواب آرامم اگر خوابيدني باشد

از بيهوده بودن پر از درد و پريشانم

در اين دنياي پر مشكل نمي ماند كسي را دل

نمي بينم وفاداري از اين ياران گريزانم

فراوان است درد و غم در اين دنياي بي پرده

ندارم من جز تو ياري جان به لب آمد خدا جانم

رهايم كن در اين محبس در اين دنياي پوشالي

سبوي عمر من بشكن به دست توست درمانم

به درياي مجنون مستم ز خوشي گريزانم

توئي فرياد رس يارها توئي جانان توئي جانم



آغوش تنهائي











او رفت و مرا در آغوش تنهائي . . . .


تنـــــــها گـــــــــذاشت . . . .



مرگ




تا دقايقي ديگر ، شمع هاي رو كيك رو خاموش مي كنم . . . . .


مــــــــرگ يـــــــــك قـــــــــدم نـــــــــــزديك مـــــــــي شود . . . . !




قلب يخ زده



خانه قلبم يخ زده است


خورشيد را برايم بفرست . . . . ؟



بيهوده زيستن


ساعت ها را بگوئيد بخوابند .. .. .. .. ..


بيهوده زيستن را نيازي به شمارش نيست !!!!!!!!




سكوت سرد



سكوت سرد فاصله ها تنم را مي لرزاند


به ياد روزهائي كه بودنت را


نفهميدم . . . . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



آدم برفي غمگين




آدم برفي


كاش هرگز منو نمي ساخت

كاشكي من هرگز نبودم

منم اون آدم برفي كه تنش يخ و سرده

اون كه از اول عمرش

به خودش نديده جز درد

اون كه همنشين باده

اون كه دل به گريه داده

اون كه يخ بسته نفس هاش

اما سينه اش پره فرياده

حالا منتظر مي شينم

 تا كه خورشيد رو ببينم

مي دونم وقتي بهار شد

من ديگه خاك زمينم

 

 

 


حقايق تلخ





شواهد تلخ

به من ياد داده بودند . . . .  كه ديگران را دوست داشته باشم

به من ياد داده بودند . . . . كه به ديگران عشق بورزم وكمكشان كنم

 به من ياد داده بودند . . . . كه اميد داشته باشم اميد به زندگي

 

بزرگتر كه شدم !!!!!!!

 كم كم شاهد حقايقي بودم كه نياموخته بودم ؟؟؟؟؟؟

دوست داشتم در مواقع احتياج به ياريشان بشتابم

اما در مواقع نياز دست رد بر سينه ام مي زدند

صداقت و يك رنگي را به آنها دو دستي هديه دادم

اما با دروغ و ريا كاري تحويل گرفتم

اما . . . ..  اما . . . . . 

 و حال من به اميد آن روز زنده ام كه هم آغوش و هم بسر خاك باشم .




 

اعتياد




اعتياد :

از كودكي عاشق چشمانش بودم ، مثل آينه شفاف بود و مثل شب سياه و پر رمز و راز ،

عشق من پاك تر از آن بود كه با هوسهاي جواني آلوده شود من رفت سوار بر غولي آهني كه هزاران آرزو را در سينه داشتم و به سوي غربت روانه شدم .

اينك من بر گشته ام با كوله باري از تجربه عملي و سختي هائي كه با آن روبرو بوده ام ،

سراغت را مي گيرم آه سردي پاسخ مي گيرم

پيرزني درب را مي گشايد با پشتي خميده و موهائي سپيد و ژوليده چقدر اين زن شبيه به او بود خداي من او كيست ؟

زن مي خندد . . . . (نه خداي من ممكن نيست اين زن تو باشي)

ياد همان لبخند زببايت افتادم خداي من چقدر پير شده است و چشمانش آن چشمان زيباي قديم را ندارد

باز هم ميخندد و خنده اش راز پيري او را رسوا مي كند دندان هاي زرد ، لب هاي سياه و آه سرد همه چيز را برايم معنا مي كند !!!!!!!

اعتياد . . . . . . . . . .

خداي من چشمان زيبايش حتي به اندازه يك مترسك حرفي براي گفتن ندارد دلم به تنگ مي آيد و اشك از

چشمانم جاري مي گردد و شكوه از خداي خود مي كنم كه چرا سرنوشت بايد اين طور رقم بخورد .





سفر كردم


  سفر كردم

 

خداحافظ . . . . خداحافظ . . .  من از اينجا سفر كردم

مرا ديگر نمي بيني كه تا رويا سفر كردم

همين امشب دلم پر زد به سوي فصل تنهائي

به سوي فصل خاموشي

مرا تا صبح گاه امشب به ياد آور

كه من از اين دلها سفر كردم

مرا باور نمي كردي تو ، حتي تو لحظه سختي

كه باور ميكند كه من از اين دنيا سفر كردم

تو يادت هست مي گفتي برايم همسفر هستي

اگر تو همسفر بودي چرا تنها سفر كردم

همه هستيم همه دنيام براي تو كه من به فردا ها سفر كردم