بخار شیشه
من بخار شیشه ام ،
نازم کنی اشکم در میاد
چه برسه فراموشم کنی
من بخار شیشه ام ،
نازم کنی اشکم در میاد
چه برسه فراموشم کنی

ای کاش تنها یک نفر دراین دنیا مرا یاری ميكرد،
ای کاش میتوانستم باکسی درد دل کنم تابگویم که،
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم . . . .
و تا ابد شب هایم را با غم سپري كنم ،
تا بفهمد درد ، تن خسته و بیمارم را ،
قانون دنیا تنهایی من است
و تنهایی من ، قانون عشق است
و عشق ارمغان دلدادگیست
و این سرنوشت سادگیست . . . . !

گفتی فراموش کردن کار ساده یست ،
تو فراموش کن ،
من این ساده ها را بلد نیستم . . . .


هنوز نیامده ای خداحافظ ؟
تقصیر تو نیست ،
همیشه همین گونه بوده ،
برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم . . . .
.
امشب دوباره سیگار، سیگار، سیگار می کشم
رخ عشق با این حلقه های دوار، دوار، می کشم
با دود حلقه،حلقه می زنم
با این حلقه ها خویشتن را به دار می کشم


ديروز مي مردند و فراموش مي شدند آرام آرام
امروز چه زود از ياد رفته ام بي آنكه بميرم

وقتي خداي ==== بنده هاشو مي آفريد
با قلم نوك طلا با جوهر طلائي رنگ
رو پيشونيشون مي نوشت يه قصه خوب و قشنگ
وقتي نوبت به من رسيد قلم نوك طلا شكست
از مرغ غم يه پر گرفت
با جوهر غصه نوشت
يه قصه تلخ واسه من . . . .

لحظه هايي هست
كه دلم تنگ ميشه
اسم اين لحظه ها
رو گذاشتم هميشه
خدایا
تمام خنده های تلخ امروزم را میدهم
یکی از
گریه های شیرین کودکیم را پس بده

يك ربع مانده به انتظار
يك چشم پر از اشك
دو دست ملتمس
ثانيه هاي طولاني
يه جاي خالي قاب عكس
در فراقت آنقدر گريه كردم
كه ثانيه هايم اشك شد
نيامدي روزگارم مرگ شد
سجده گاه غم

در آن سنگر كه مي گردد نفس ها در سينه ها خاموش
نمي خواهم كسي از مردنم با خبر باشد
( نمي خواهم پدر بر هم نهد چشمان بازم
را نمي خواهم مادر شاهد جان كندنم باشد )
و تو اي مادر :
اگر روزي رفيقي مهربان آمد !
از تو پرسيد فرزندت كجاست :
بگو در سنگر ناكامي حسرت بسي جان داد
ولي تا آخرين لحظه مرگ چنين گفت :
عزيزانم رفيقانم خداحافظ . . . خداحافظ
چه حكايت عجيبي است
زندگي با * زن * شروع مي شود
و كلمه مردن با * مرد *

به سوي سرنوشت شوم خود
زير باران راه ميروم
تا هر قطره از اين باران سرد
يكي از دردهاي
نا آرام مرا
تسكين دهد
